تبليغاتX
کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم


کاش که بودی و میدیدی که چی آوردی به روزم

مشترک گرامی دسترسی به این شبکه امکان پذیر نمی باشد

هیچکس برایت از صمیم دل

دست دوستی تکان نمی دهد

هیچکس به غیر ناسزا تو را

هدیه ای به رایگان نمی دهد

ناامیدم از زمین واز زمان

پاسخم نه این،نه آن...نمی دهد

پاره های این دل شکسته را

 گریه هم دوباره جان نمیدهد

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 2:52 توسط آرمین| |

اگه برگشته باشی...

اگه...

اگه...

جای پایت را خواهم بوسید...

 

نگاهم کرد...

پنداشتم دوستم دارد...

نگاهم کرد...

دل به او بستم...

نگاهم کرد...

نیاز را در چشمانش خواندم...و عشق را ...

اما ... او فقط نگاهم کرد...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:58 توسط آرمین| |

 

به شرافت نداشته ات قسم

که ذهنم پشت دریاهای چشم هات ماسیده

و روز به روز

محدوده ی کپک زده اش فراخ تر می رود...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:51 توسط آرمین| |

می دونی...

باید بریزی دور...

همه ی افکارت و...

تک تک آرزوهات و...

همه ی چیزایی و که یه روزی واست بزرگ بودن...هدف بودن

آره بریزشون دور...اصلا کی گفته خوب باشی...اصلا واسه چی باید باشی..؟

این همه درد بکشی که آخر بمیری..

دلت خوشه...این آدمک ها...همه و همه...بوی تعفن میدن...

حتی این وبلاگ...این نوشته ها...این ناله های کودکانه...این بغض های زجر آور...

می خوام برم...از دنیای شما آدمک ها...می خوام برم..

بدرود...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:49 توسط آرمین| |

یک لیوان بزرگ چای

بی قند

دو تا کتاب قطور خوش رنگ و قدیمی

"الهه ی نار" بنان

قلیان

و تمام رویاهایی که حقیقی میشوند!

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:31 توسط آرمین| |

بعد از این دیگر نیایم بی وفا حتی به خوابت

می شوی تنهای تنها می دهم این سان عذابت...

می روی اما به دنیای فراموشی

با غم سردی که می دانم هم آغوشی...

کاش از اول من به حالت بی وفا پی برده بودم

تو فریبم داده بودی من فریبت خورده بودم

راه من از راه تو گشته جدا

دارم از تو من شکایت با خدا

ترک جانم کرده ای جانا چرا؟

بی وفایی بی وفایی بی وفا...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:28 توسط آرمین| |

دستت را بکش بیرون از دستم

برو آن طرف عوض(ی)

حالم از تو و تمام تو های دنیا به هم می خورد

گم شو...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:20 توسط آرمین| |

آخر کارت را کردی

خودت را وصله زدی به کلاغ ها تا همیشه آخر قصه ها بیایی

و من افتادم از آن بالای بالاها

تا بشوم تو!............

عبث! بدجور پرت شده بودم...

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:17 توسط آرمین| |

 

خيلي دلم تنگـه !

چقـدر دلم واسه اون روزهايي كه زندگـي كردم تنگ شده ..

چقدر دلـم ميخواد  بـاد خنك پوستم رو لمـس كنه

خيـلي دلـم گـرفته از خـيلي ها ! !‌!

 

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 1:0 توسط آرمین| |

تنـديسی  كـه از تـو

در ذهـن خـود سـاخته بـودم

شكـست و فـرو ريخت .

تلاش مـي كنم دوبـاره بسـازمش ....

نـه آن طور كـه مـي خواهم !

 

همـان طـور كـه هستي !

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:46 توسط آرمین| |

 

همه از عشق متولد شدیم ..اون وقت با اون چیزی که از رگ و ریشه اش متولدم دورم!

میترسم!

و این ترس بی مورد نیست!

حوصله ی له شدن رو ندارم!

نوشته شده در چهارشنبه 4 شهریور1388ساعت 0:43 توسط آرمین| |

دیگر نفسی نمانده در این دم های آخر چه بگویم؟

کدامین درد ِ من به ابتذال کلمه پایین می آید برای گفتن  ؟   

پس

به یاد آرزوهایم که می میرند سکوتی میکنم سنگین تر از فریاد !

کمک!

نجاتم دهید از این سکوت مرگبار از این سیاهی مطلق از این تنهایی بی پایان نجاتم دهید فریاد گوش خراش سکوت رعشه به اندامم می اندازد!

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:58 توسط آرمین| |

 

زمان غارتگر عجیبی است، همه چیز را با خود می برد و تنها یک چیز را فراموش می کند

حس دوست داشتن تو را

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 18:48 توسط آرمین| |

 

بعضی آدما از دور خیلی قشنگن

اما وقتی نزدیکشون می شی بوی تعفنشون حالتو به هم می زنه

اما بعض آدما برعکسن

از دور حال به هم زنن و از نزدیک دوست داشتنی

اما بعضی آدما چه از دور چه از نزدیک حالتو به هم می زنن

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:30 توسط آرمین| |

 

می خوام بنویسم اما اخه چی بنویسم ؟

چه حرفی هست برای گفتن ؟

حالم داره به هم می خوره

نمی تونم بنویسم

چه عذابیه...!

 درد مشترکی ین ما هست که فکر می کنی می تونی درکم کنی ؟؟؟؟؟

نوشته شده در سه شنبه 3 شهریور1388ساعت 2:22 توسط آرمین| |

می آیند ، میروند ، میکارند،

 و فاجعه اینجاست که ما تخم سبز شدن را هم نداریم!

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 21:10 توسط آرمین| |

 

من، در نبرد با این روزهای کسالت بار، و لذت های گهگاه!

دلخوشیهای کوچکم را میشمارم! دلم میگیرد، بغضم را فرو میخورم و لبخندی به زور...

آباد میشوم ازین همه خرابی! و شرابی ندارم که چشمهایم را خمار کنم اما سرگیجه دارم!

وقتی هیچ چیز برای باختن ندارم امیدوار تر میشوم به بردن.

کمی جرات پیدا میکنم ! بگذار مشق امشبم را تمرین کنم

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 21:9 توسط آرمین| |

 

دنیا خیلی کوچیکه وما ارزش لحظات تلخ وشیرینشو نمیدونیم.مثل برق وباد داره دنیا میره.

مافقط به زرق وبرق دنیا دلبستیم .اگه میخوایم دنیاواقعا برامون ارزش داشته باشه،نباید به این چیزا دل ببندیم.

 باید به چیزایی که خیلی مهم تر از ایناست دل ببندیم.

اگر چه دیگه چیزی از دنیای کوچک ما نمونده اما ارزش این چند لحظه باقی مانده رو هم بدونیم

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 5:11 توسط آرمین| |

  

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 4:43 توسط آرمین| |

 

آدما خیلی زود به خوشبختی عادت میکنن.. 

 و چون خیلی زود عادت میکنن 

 خیلی زودم یادشون میره که خوشبختن...

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:57 توسط آرمین| |

 

در دلم آرزوی آمدنت می میرد..


 رفته ای اینک اما..آیا باز می گردی؟


چه تمنای محالی دارم !


 خنده ام می گیرد...

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:56 توسط آرمین| |

عشق یک جوشش کور است
و پیوندی از سر نابینایی،
دوست داشتن پیوندی خودآگاه
واز روی بصیرت روشن و زلال.

عشق بیشتر از غریزه آب می خورد و
هرچه از غریزه سر زند بی ارزش است،
دوست داشتن از روح طلوع می کند و
تا هرجا که روح ارتفاع دارد همگام با آن اوج میگیرد.

عشق با شناسنامه بی ارتباط نیست،
و گذر فصل ها و عبور سال ها بر آن اثر میگذارد
دوست داشتن در ورای سن و زمان و مزاج زندگی میکند.

عشق طوفانی ومتلاطم است،
دوست داشتن آرام و استوار و پروقار وسرشاراز نجابت.

عشق جنون است
و جنون چیزی جز خرابی
و پریشانی “فهمیدن و اندیشیدن “نیست،
دوست داشتن ،دراوج،از سر حد عقل فراتر میرود
و فهمیدن و اندیشیدن رااززمین میکند
و باخود به قله ی بلند اشراق میبرد.

عشق زیبایی های دلخواه را در معشوق می آفریند،
دوست داشتن زیبایی های دلخواه را
در دوست می بیند و می یابد.

عشق یک فریب بزرگ و قوی است ،
دوست داشتن یک صداقت راستین و صمیمی،
بی انتها و مطلق.

عشق در دریا غرق شدن است،
دوست داشتن در دریا شنا کردن.

عشق بینایی را میگیرد،
دوست داشتن بینایی میدهد.

عشق خشن است و شدید و ناپایدار،
دوست داشتن لطیف است و نرم و پایدار.

عشق همواره با شک آلوده است،
دوست داشتن سرا پا یقین است و شک ناپذیر.

ازعشق هرچه بیشتر نوشیم سیراب تر میشویم،
از دوست داشتن هرچه بیشتر ،تشنه تر.

عشق نیرویی است در عاشق ،که او را به معشوق میکشاند،
دوست داشتن جاذبه ای در دوست ،
که دوست را به دوست می برد.

عشق تملک معشوق است،
دوست داشتن تشنگی محو شدن در دوست.

عشق معشوق را مجهول و گمنام می خواهد تا در انحصار او بماند،
دوست داشتن دوست را محبوب و عزیز میخواهد
ومیخواهد که همه ی دل ها آنچه را او از دوست
در خود دارد ،داشته باشند.

در عشق رقیب منفور است،
در دوست داشتن است که:
“هواداران کویش را چو جان خویشتن دارند”
که حسد شاخصه ی عشق است
عشق معشوق را طعمه ی خویش میبیند
و همواره در اضطراب است که دیگری از چنگش نرباید
و اگر ربود با هردو دشمنی می ورزد و
معشوق نیز منفور میگردد

دوست داشتن ایمان است و
ایمان یک روح مطلق است
یک ابدیت بی مرز است
از جنس این عالم نیست.”

 

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:31 توسط آرمین| |

God grant me the
خدایا عطا کن

Serenity to accept the things I can not change
تحملی که بپذیرم چیزهایی را که نمی توانم تغییر دهم


Courage to change the things I can
شهامتی که تغییر دهم چیزهایی را که می توانم


and...Wisdom to know the difference
و خردی که بشناسم تفاوت این دو را

نوشته شده در دوشنبه 2 شهریور1388ساعت 3:30 توسط آرمین| |


من براي تو....


سرت را بر روي سينه ام بگذار....

اين صداي غريب را مي شنوي؟

صداي گام هايت در کلام قلبم گم مي شود....

چه بر سر قلب من و گام هاي تو آمده؟؟!!!

اگر صداي گام هايت براي من است....

نجواي قلب من نيز نثار تو....

 

نوشته شده در یکشنبه 1 شهریور1388ساعت 1:50 توسط آرمین| |

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 18:7 توسط آرمین| |

همه ما با اراده به دنيا مي آييم با حيرت زندگي ميکنيم

 و با حسرت ميميريم اين است مفهوم زندگی کردن ،

پس هرگز به خاطر غمهايت گريه مکن و مگذار اين زمين پست ،

شنونده آواي غمگين دلت باشدافسوس...آن زمان که بايد دوست بداريم

کوتاهي ميکنيم آن زمان که دوستمان دارند لجبازي ميکنيم

 

شادترين افراد لزوما بهترين چيزها رو ندارن ، اونا فقط از اونچه تو راهشون هست بهترين استفاده رو مي برن

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:57 توسط آرمین| |

 

آسمون منو تو يه مدته سياه شده گفتن دوست دارم كم شده كيميا شده اون غروري كه گذاشته بوديمش

 يه جاي دنج اومده باز توي قلب من وتو خدا شده اون حسادت هايي كه اول طعم عاشقي رو داشت

 حالا انگار ارزشش قد يه ادعا شده اون دسا كه داده بوديم توي رويامون به هم تقصير كيه نمي دونم

 ولي رها شده ما قرار نبود مثل بقيه زندگي كنيم چرا حرف هامون مث تموم آدما شده

 گنبد عشق منو تو ضريحاش طلايي بود طلا ها ريخته و جنس گنبدا بلا شده

 ما رو چشمون زدن ما كه با هم بد نبوديم ما چه تقصيري داري

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:54 توسط آرمین| |

پسرک که چشمانش را به سختی باز نگه داشته بود و همه چیز را تیره و تار میدید و به سختی نفس می کشید حس میکرد که به انتهای زندگی رسیده است و سفری بی بازگشت به عالم رویا را نصیب خویش کرده است.

ناگهان صدای تلفن به گوش رسید و صدای مادر که میگفت:به خاطر اینکه قول دادید که دیگر علیرضا را فراموش کنید همین یکبار به شما اجازه میدهم که حرفهای اخرتان را به هم بزنید ولی اگر پدرش بفهمد خون به پا میکند.

هنگامی که مادر وارد اتاق شد با دیدن پسر نیمه جانش در وسط اتاق که به ارامی به زمین چنگ میزد و رگه خونی که از گوشه لبان او سرازیر شده بود جیغی کشید و گوشی از دستانش افتاد و صدای دختری به گوش میرسید که میگفت:علیرضا مرا ببخش!

هنگامی که علیرضا را به بیمارستان رساندند در حالت کما به سر میبرد

در سالن بیمارستان مادر ورق کاغذی به دست پدر داد و گفت:این را در بغل نگه داشته بود و پدر با خواندن ان متوجه شد که علیرضا و اترین با هم قرار گذاشتند که خودکشی کنند برای همین با منزل اترین تماس گرفت ولی کسی جواب نداد!

فکر انتقام مدام او را عذاب میداد ولی هر دم صدای علیرضا همچون ندایی در گوشش طنین انداز بود که میگفت:پدر من اترین را به اندازه تمام عالم دوست دارم و اگر اسیبی به او برسد من خواهم مرد!

دکتر به سمت مادر که قران کوچکی در دست گرفته بود و پدر که سرش را در میان دستانش گرفته بود نزدیک شد و گفت:متاسفم خانوم و اقا ما هر کاری که میتوانستیم انجام دادیم.

مادر در کنار جسد بی جان علیرضا دست علیرضا را در دستانش گرفته بود و مدام بوسه میزد و با صدای لرزان میگفت:علیرضا جان.پسر خوشگلم.علیرضای من. من بی تو میمیرم!به خاطر مادر چشمهایت را باز کن.

سرانجام روز بعد خاک پیکر نحیف علیرضا را در اغوش کشیدو پسرک را از دید همه پنهان کرد.

پدر به دلیل شوک عصبی وارد بر مادر مدتی او را در بیمارستان بستری کرد و خود نیز تنهایی اش را با سرگرم کردن با وسایل اتاق علیرضا سپری می کرد و شب ها نیز روی تختخواب علیرضا چشم هایش را میبست،گهگاهی نیز از پنجره به بیرون نگاه میکرد گویی منتظر کسی بود!

بالاخره بعد از مدتی کسی که به انتظار امدنش نشسته بود امد!

اترین با دیدن پارچه های مشکی که خانه علیرضا را تزئین کرده بود زانو زد و اشک میریخت و با صدای بلند میگفت:علیرضا فکر میکردم تو هم مثل من جرات چنین کاری را نداشته باشی!

من بی فکر منتظر بودم که با من تماس بگیری و بگویی که تو هم میترسی ولی هر چقدر منتظرت ماندم تو تماس نگرفتی و وقتی با منزلتان تماس گرفتم خیلی دیر شده بود و لحضه ای که مادرت فریاد کشید فهمیدم که ما چقدر بچه گانه تصمیم گرفتیم.

و سر را به حالت سجده خم کرد و گریه کنان گفت:علیرضا تقصیر من است که تو رفتی و من ماندم مرا ببخش.

هنگامی که اترین متوجه حضور کسی در کنارش شد سر از زمین برداشت و پدر علیرضا را دیدکه با چشمانی گود رفته و قرمز با داشتن چاقویی در دست به او نگاه میکند.

پدر علیرضا نمیدانست باید خشم خود را به او نشان دهد و یا به عشق پسرش احترام بگذارد به لحضه انتقام که فرا رسیده بود فکر میکرد.

چاقو از دستش بر روی زمین افتاد

لحضه ای سکوت بین ان دو رد و بدل شد

و پدر دست در جیب خود کرد و یک کاغذ به اترین نشان دادو به او گفت:بگیر این مال توست!

من از علیرضا خواستم بین من و تو یکی را انتخاب کند ولی او به من گفته بود من هر دو نفرتان را دوست دارم و تنها مرگ میتواند مرا از شما دور کند و اترین کاغذ را از او گرفت که در آن نوشته بود:

ما دوتا پرنده کوچک عاشق هستیم که خود را از دید صیادان بی رحم حفظ کردیم و انگاه که خواستیم از شاخه های عشق و محبت لانه ای برای خویش بسازیم عقاب هایی به سمت ما امدند و از ترس اینکه یکی از ما را شکار کنند و دیگری به درد هجران فراق مبتلا شود.ترجیح دادیم هر دو خود را به باتلاقی برسانیم و در آن غرق شویم تا به دست صیادان نیفتیم.

چون با هم مردنمان برایمان زیباست!

اترین کاغذ را به قلب خود نزدیک کرد و باز باران اشک را نثار صورت گچ مانند خود کرد و به پدر علیرضا هنگامی که از او دور میشد نگاهی انداخت گویی کمرش خم و گامهایش بی رمق شده بود و بعد نگاهی به پنجره اتاق علیرضا انداخت،همان پنجره ای که باعث اشنایی ان دو شده بود و روز هایی را که با نگاه از پشت پنجره با هم سخن می گفتند و لحظاتی را که اترین به انتضار دیدن علیرضا بی قراری میکرد تا پنجره مقابل را بگشاید و دستی تکان دهد را در ذهن خود تصور میکرد و اترین ارام ارام اشک میریخت و از انجا دور میشد و پدر و مادر علیرضا را در غم از دست دادن پسر دلبندشان گذاشت و رفت

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:48 توسط آرمین| |

پسر وقتی به خودش اومد دید که روی تخت بیمارستان زیر سرم خوابیده . چیزی یادش نبود میخواست از روی تخت بلند بشه که یه دست گرم از بلند شدنش جلو گیری کرد . برگشت و نگاه کرد دست پدرش بود تا حالا پدر رو اینطوری ندیده بود پدر طبق معمول تسبیح چوبی قشنگش توی دستش بود و شبنم اشکش ریش سفیدشو خیس کرده بود . خواست حرف بزنه که پدر بهش اشاره کرد آروم سرجاش بخوابه آخه دکتر گفته بود اصلا نباید تحت هیچ فشاری قرار بگیره پسر طبق معمول حرف پدر رو گوش کرد و آروم دراز کشید و خوابش برد .
وقتی چشماشو باز کرد دید مادر و پدر هر دو بالای سرشن مادر طبق معمول اشک توی چشماش جمع شده بود ولی پدر اینبار تونسته بود خودشو کنترل کنه . مادر بهش گفت : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده . مادر اینو گفتو نم نم اشکش تبدیل به سیل شد برای همین پدر از اتاق بیرون بردش تا کمی آرومش کنه . توی ذهن پسر این جمله ی مادر تکرار میشد که : تو اصلا فکرشو نکن هر اتفاقی افتاده خواست خدا بوده ولی هرچی فکر میکرد معنی حرف مادر رو نمیفهمید . آقای دکتر اومد بالای سرش یه کم خوش و بش کرد و بعد رفت سراغ معاینه بعد رو به پسر کرد و گفت : پسر قوی ای هستی حالت خوب شده فردا میتونی بری خونتون . پسر یه لبخند کمرنگ زد و با دکتر خدا حافظی کرد . مادر و پدر دوباره اومدن توی اتاق . پسر به محض دیدنشون گفت : پس شادی کجاست ؟ با گفتن این حرف مادر دوباره زد زیر گریه ولی این بار خودش رفت بیرون . پدر گفت : وقتی تو خواب بودی اومد . پسر باورش نشد چون وجودشو از روی بوی تنش تشخیص میداد . به پدش گفت : پدر میدونم شادی نیومده من تویه سخت ترین شرایط با اون بودم حالا .... تا اومد بقیه ی حرفشو بزنه پدر برگشت . وقتی اینطوری میکرد یعنی نمیخواست ادامه ی حرفو بشنوه پسر هم ساکت شد . فردا پدراومد دنبالش . پدر کمکه پسرش کرد تا لباساشو بپوشه تا برن خونه . وقتی رسید خونه خواهر و برادرش اومدن به استقبالش بغلش کردن و شروع کردن به بوسیدنش . از بوی اسفند بدش میومد برای همین خواهرش اسفند براش دود نکرده بود ولی در عوض مادر تا رسیدن خونه یک عالمه اسفند دود کرد پسر از دود خوشش نمیومد ولی گاهی البته فقط گاهی هر چند وقت یه بار پیپ میکشید . پسر از خواهر و برادرش پرسید از شادی خبری ندارید که یدفه دید رنگه هر دوشون پرید و زود از اتاق پسر رفتن بیرون . اخلاقش طوری بود که خیلی زود عصبانی میشد ولی خیلی زودتر به حالت عادی برمیگشت . داد زد . تلفنو بیارید توی اتاقم میخوام ببینم پس این شادیه بی معرفت کجاست . مادر اومد توی اتاقش . یه کم حاشیه رفت ولی حرف اصلی رو نزد بعدش بلند شد و رفت . پسر دوباره توی رخت خوابش دراز کشید . که یدفه رفت توی رویاهاش .

یاد گذشته ها افتاد وقتی که یه دل نه صد دل عاشق شادی شده بود وقتی که برای اولین بار با شادی در مورده عشق حرف زده بود شادی خیلی محترمانه بهش گفته بود که میدونی من اهل این جور چیزا نیستم ولی تو با بقیه برام فرق میکنی .  آخه اونا با هم رفت و آمد خانوادگی داشتن . دفعه ی بعد که شادی با خانوادش اومدن خونشون پسر توی اولین فرصت به شادی گفته بود: بیا توی اتاقم و با شادی رفته بودن توی اتاقش و درو بسته بودن . پسر گفته بود : فکراتو کردی ؟ شادی بهش گفته بود میدونی چیه ؟ پسر گفته بود نه ! شادی بهش گفته بود منم عاشقه تو هستم ولی ....... پسر حرفشو برید و گفت : میدونم چی میخوای بگی . درکت میکنم تو دختری و ......... ولی این بار شادی حرفشو قطع کرد و گفت : الان میگم دوست دارم . پسر شادی رو محکم بغل کرد و شروع کرد به گریه . شادی اولش ترسید نه از اینکه توی بغل پسر بود بلکه از اینکه کسی در اتاقو باز کنه ولی بعد اونم پسرو بغل کرد و اونم گریه کرد . یه دفعه یه صدایی اومد !!! شادی شادیییییییی بیا میخوایم بریم . هر دوشون ترسیدن ولی بعد اشکاشونو پاک کردن . شادی یه بوسه ی کوچیک روی لبای پسر کاشت و با لبخند از پسر خدا حافظی کرد . از اتاق بیرون اومد و پسرم پشت سرش از اتاق بیرون اومد تا با خانواده ی شادی خداحافظی کنه . فردای اون شب پسر رفت پیش مادرش . گفت : مادر یه چیزی بگم ؟ مادر گفت : آره عزیزم بگو . پسر گفت : در مورد ...... در مورد ....... هیچی ولش کن . مادر گفت : چرا پسرم ؟ پسر گفت : بعدا میگم و رفت توی اتاقش . بعد از 10 – 15 دقیقه مادرش در زد و اومد توی اتاق . مادر گفت : میدونم میخواستی چی بگی !!! میخواستی در مورد شادی حرف بزنی !!! پسر از تعجب داشت شاخ در میاورد . پسرگفت : مادر شما از کجا متوجه شدید ؟ مادر گفت : همه متوجه شدن از اشک چشماتون و رژلب شادی که روی لبات بود !!! پسر سرخ شده بود ولی از طرفی خوبم شده بود چون دیگه همه میدونستن جریانو و رابطشونو اونطور که میخواستن میتونستن ادامه بدن ...........
مادر بهش گفت : فقط رابطتون طوری نباشه که باعث خجالت من و پدرت و پشیمونی خودتون بشید . پسر مادرشو بغل کرد . از اون روز هر روز با شادی تلفنی حرف میزدن . حداقل دو سه روز یک بار هم با هم بیرون میرفتن . یادش اومد یه بار که با هم رفته بودن پارک بستنی خریدن رفتن یه جای خلوتو پیدا کردن که هم حرف بزنن هم بستنی رو بخورن . شروع کردن به حرف زدن ولی انقدر غرق در صحبت های عاشقانشون شدن که بدون اینکه متوجه باشن بستنی آب شده بود و ریخته بود تازه بازهم متوجه نشده بودن و از نگاه های مردم فهمیدن که یه خبری هست و وقتی به خودشون اومده بودن دیده بودن بستنی آب شده ریخته روی زمین !!! از این اتفاقا براشون زیاد افتاده بود . یک روز ساعت پنج بعد از ظهر رفته بودن سینما و باز هم غرق در حرف زدنشون شدن و اصلا چیزی از فیلم متوجه نشدن و وقتی به خودشون اومدن که نگهبان سینما صداشون زد بود و گفته بود که سانس آخر هم تموم شده و اونا تازه فهمیده بودن که شش هفت ساعت روی صندلی های سینما نشستن . پسر و شادی انقدر عاشق هم شده بودن که از هم نمیتونستن جدا باشن . هروقت خانواده ی شادی میخواستن برن مسافرت پسر رو میبردن و هر وفت خانواده ی پسر میرفتن مسافرت شادی رو میبردن . شادی و پسر بعضی وقتا که تنها میشدن شیطونی هم میکردن !!! ولی هر دوشون میدونستن که بین اونا فقط عشق حکم فرماست نه چیزی دگیه . تازه بوسیدن عشقت و بغل کردنش چه اشکالی میتونه داشته باشه ؟ البته شیطونیاشون به همینا ختم میشد !!! همش با هم برای آیندشون تصمیم میگرفتن . چطوری زندگی کنن کجا زندگی کنن و کلا از این چیزا دیگه . خانواده هاشونم از اینکه شادی و پسر عاشق هم هستن خوشحال بودن چون به اندازه ی کافی همدیگرو میشناختن و از خصوصیات هم آشنا بودن . پسر همش این شعر رو برای شادی میخوند :

اي گلاله اي گلاله ديدنت خواب و خياله
گل صحرا گل لاله گل قلب من ، تو لاله
دل تو گرم و صميمي مثل خورشيد جنوبه
چشم تو چشم یه طوفان مثل درياي شماله
مي دوني تو مذهب من چي حرومه چي حلاله
آب بدون تو حرومه ، جام مي با تو حلاله
تو صدات شور ترانست پر زنگه چه قشنگه
تو نگات جادوي شعره، پر شوره ، پر حاله
گفتگوم تو ،جستجوم تو، گل باغ آرزوم تو
شب روز با توقشنگه زندگي بي تو محاله

پسر این شعرو از ته دل میخوند و حاضر بود جونشم برای شادی بده و البته شادی هم با کمال میل حاضر بود همین کارا رو برای پسر انجام بده . پسر همینطور غرق در خاطراتش بود که با صدای بلند زنگ تلفن از دنیای رویا هاش اومد بیرون . فکر کرد شادی هست تا بلند شد و خواست که بره تلفن رو جواب بده نا خواسته از پشت در صحبت های مادرش رو با مادر شادی شنید !!!


مادرش میگفت : شما رابطه ی این دوتا رو میدونستید . من و پدرش حتما برای شب هفت می یایم ولی پسرمو نمیدونم . پسر فهمید جریان چیه !!! تمام دنبا دوباره روی سرش خراب شد . یادش اومد مثل همیشه با هم قرار داشتن . توی پارک . شادی اصلا دیر نمیومد . ساعت 6 شد وقت قرارشون ولی شادی نیومد . ساعت 6:30 شد ولی بازم از شادی خبری نشد . ساعت 7 شد . انقدر حواسش پرت شده بود که یادش نبود شادی تلفن همراه داره . یدفه یادش افتاد . زنگ زد . ولی شادی تلفن رو جواب نمیداد . زنگ زد خونه ی شادی بازم کسی بر نداشت . زنگ زد خونشون . خواهرش تلفن رو جواب داد . گفت : سلام داداش . پسر بدون اینکه جواب بده گفت مامان هست . خواهرش گفت : نه . پسر گفت : خدا حافظ و بدون اینکه منتظر جواب باشه تلفن رو قطع کرد . تا تلفن قطع شد تلفونش زنگ خورد . مامانش بود گفت خودتو برسون بیمارستان شادی حالش به هم خورده !!! پسر تا اینو شنید خودش داشت میمرد ولی هر طور بود خودشو رسوند بیمارستان . شادی رو دید که روی تخت خوابیده ولی اگه حالش به هم خورده پس چرا سرش پانسمان شده ؟ نمیتونست فکر بکنه تا اینکه پدرش اومد گفت پسرم شادی تصادف کرده . خونریزی مغزی داره . پسر سرش گیج میرفت زمین خورد و از هوش رفت . بعد چند ساعت که به هوش اومد رفت وضو گرفت تا حالا نماز نخونده بود ولی ایستاد و شروع به نماز خوندن کرد و همش گریه میکرد . اما خدا به گریه هاش و ناله هاش گوش نکرد و ....
درسته دیگه شاهزاده ی رویاهاش پیشش نبود . حالا دیگه بدون شادی چطوری زندگی میکرد ؟ . یادش اومد که وقتی میخواستن شادی رو دفن کنن باز هم انقدر گریه کرده بود که باز حالش بد شده بود . بازم رسونده بودنش بیمارستان . حالا از اول ماجرا یادش می اومد. حالا فهمیده بود که دیگه شادی رو نداره . شادی ترکش کرده بود و پسر فهمید که شش هفت روز بی هوش بوده . رفت سراغ ضبط صوتش و روشنش کرد یاد شادی افتاد . این آهنگ بود :


عهد من اين بود که هرجا
يار و همتاي تو باشم
توي شبهاي انتظارت
مرد شبهاي تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم 
تو همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم
عهد من اين بود هميشه
يار و غمخوار تو باشم
با همه بي مهري تو
من وفا دار تو باشم
چه کنم خودت نخواستي
شب پر سوز تو باشم
به همه شبهاي سردت
آتش افروز تو باشم

رفت توی رخت خوابش خوابید . چشماشو بست و یک لحظه حس کرد که شادی صداش میکنه . خوب گوش کرد . فهمید که صدای شادیه . شادی رو دید که اومد طرفش دستش رو گرفت و از روی رخت خواب بلندش کرد . دیگه غم رو روی سینش حس نمیکرد . حس خوبی داشت . شادی بهش گفت دیگه ناراحت نباش . برای همیشه میتونیم پیش هم باشیم . شادی ادامه داد و با خنده گفت هنوز دلت میخواد ؟ پسر گفت : آره هنوز میخوام . شادی مثل اولین بار لبهاشو روی لب های پسر گذاشت . حالا دیگه برای همیشه پیش همدیگه بودن .حالا دیگه هر دوشون به آرامش ابدی رسیده بودن.

نوشته شده در شنبه 31 مرداد1388ساعت 17:46 توسط آرمین| |


Design By : Night Skin

بزرگترین سایت جاوا اسکریپت ایران
.